معرفي |  خدمات |  تبليغات |  نقشه سايت |  تماس با ما            عضويت |  ورود 
   يکشنبه 14 شهريور 1389 , 20:58 | صفحه اصلي
ملاي بي فكر - حكايتي از ملا نصرالدين
ارسال شده توسط پارس پورتال - سه شنبه 15 تير 1389

ملای بی فکر

شخصی با زن ملا سر و سری داشت. یک روز آن شخص جوانی را پیش زن ملا فرستاد.
زن ملا از او خوشش آمد و آن را به خانه دعوت کرد. یک دفعه آن مرد وارد خانه شد. زن ملا جوان را در جایی پنهان کرد و با مرد شروع کرد به خوش و بش کردن.
در همین موقع صدای پای ملا شنیده شد. زن ملا که اوضاع را اینطور دید چاقویی به دست رفیقش داد و گفت: با من دعوا کن و بگو غلام مرا کجا پنهان کرده ای.
ملا وارد اتاق شد و پرسید: چه اتفاقی افتاده است؟
زن گفت: غلام این مرد فرار کرده و به خانه ما پناه آورده و من او را قایم کرده ام که او را نزند. آن مرد با شفاعت ملا جوان را بخشید و هر دو از آنجا بیرون آمدند.

بازديد: 29 بار
ارسال نظرات:
نام:
ايميل:
ايميل من قابل نمايش برای همه باشد.
وب:
نظر شما: