معرفي |  خدمات |  تبليغات |  نقشه سايت |  تماس با ما            عضويت |  ورود 
   يکشنبه 14 شهريور 1389 , 20:27 | صفحه اصلي
دزد و ملا - حكايتي از ملا نصرالدين
ارسال شده توسط پارس پورتال - سه شنبه 15 تير 1389

دزد و ملا

روزی ملانصرالدین در فصل تابستان به مسجد رفت و پس ار نماز و استماع موعظه در گوشه ای از مسجد خوابید و کفشهای خود را روی هم گذاشته زیر سرنهاد.
همینکه به خواب رفت و سرش از روی کفش ها رد شده و به روی حصیر افتاد و کفش ها از زیر سرش خارج شدند، دزد آمد و کفشها را برداشت و برد.
وقتی ملا بیدار شد و کفش ها را ندید دانست مطلب از چه قرار است. پس برای فریب دادن و به چنگ آوردن دزد تدبیری اندیشید و پیش خود خیال کرد که لباس هایم را از تنم بیرون می آورم و آنرا تانموده و زیر سر
میگذارم و خود را به خواب میزنم و سرم را از روی لباس ها پایین می اندازم در این موقع دزد می آید و دست دراز می کند که لباس ها را ببرد و من مچ او را فورا می گیرم و همین کار را کرد.
اما از قضا در خواب عمیقی فرو رفت. وقتی از خواب بیدار شد دید لباس ها را هم برده اند!

بازديد: 28 بار
ارسال نظرات:
نام:
ايميل:
ايميل من قابل نمايش برای همه باشد.
وب:
نظر شما: